تبلیغات
چـــشـــم دلـــم بــــودی.....جــــزر و مــــد

چـــشـــم دلـــم بــــودی.....جــــزر و مــــد
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

 

ای مطلع شرق تغزل ، چشمهایت

خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر

پیچیده در هرم نفسهایم ، نگاهت

آیینه ی موسیقی چشم تو ، باران

...
پژواک رنگ و بوی گل ، موج صدایت

با دستهایت پل زدی ای نبض آبی

بر شانه های من ، پلی تا بی نهایت

پس دست کم بگذار تا روز مبادا

در چشم من باقی بماند جای پایت

 




طبقه بندی: شعر معاصر،نثر معاصر،
[ 29 بهمن 90 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
 و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
 قبول می کنم!
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
 و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
 چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم…
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم…
می خواهم به گذشته برگردم،
 وقتی همه چیز ساده بود،
 وقتی داشتم رنگها را،
 جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
 یاد میگرفتم...
 
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم…
می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
 و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...
               نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحتکننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...
                     می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
 به یک کلمه محبت آمیز، 
 به عدالت،
 به صلح،
 به فرشتگان،
 به باران،
 و به . . .
این دسته چک من،
 کلید ماشین،
 کارت اعتباری
 و بقیه مدارک،
 مال شما!
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم ! 

(سانتیا سالگا)



طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 15 بهمن 90 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه...

می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...

بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . . ..............................

آتی: آخیییییییییییی ................چقدر درد و ناراحتی  




طبقه بندی: یادآوری ،نکات ظریف،
[ 10 بهمن 90 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر

 تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود.اون وقتی دید ترافیکه

و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا كارش رو

 انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه كنه.

جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد


یه اتفاق خیلی بدی افتاده! بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به

 محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد:


بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم!


ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
۰

.

.

.

.

.

یه الاغ




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 5 بهمن 90 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله):

 

هیچ فقری از نادانی بدتر نیست و هیچ مالی از عقل سودمندتر نیست و هیچ تنهائی از خودپسندی وحشتناک تر نیست و هیچ مددکاری از مشورت بهتر نیست و هیچ عقلی چون عاقبت اندیشی نیست و هیچ حسب و نسبی چون خوشخوئی نیست و هیچ عبادتی همانند فکر کردن نیست.

 

امام حسن مجتبی (علیه السلام):

براى دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگى میکنى، و براى آخرتت به گونه ای  کارکن که گویا فردا خواهى مُرد، و اگر عزّتى بدون بستگان و شکوهى بدون سلطنت خواهى، از معصیت و نافرمانى خدا به طاعت و فرمانبرى خداوند عزّوجلَّ درآى.

امام رضا (علیه السلام):

به راستى کسى که در پى افزایش رزق و روزى است تا با آن خانواده خود را اداره کند، پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است.


[ 1 بهمن 90 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

دفتر تنهائیم را چند باره ورق میزنم و غصه هایم را دوره میکنم

خسته ام از نگاه بارانیِ بی انتهــــــــا و نامید از انتظار آمدنت

ن َ دیدنت ،ن َ بودنت،ن َ شنیدنت، ن َ خندیدنت و ن َ بوئیدنت ...

خانه دلم ویران شد از هجمه وحشی این واژه هایی که "ن" مثل مهمان

 ناخوانده ای بر سرشان هوار شد و هر کدام بیرحمانه همچون پتکی سنگین

 بنای این دل پرطاقت ولی مهجور را از پای در اوردند.........

 شب تا صبح هم این غمنامه را تفسیر کنم باز هم نقطه سر خط آغاز دفتر است    

کودک درونم بهانه آغوشت را میگیرد و من درمانده تر و خسته تر از هر ثانیه  به

 دنبال ردی از جای پای عطرتو  به هیچ میرسم ...........

آتی: گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ... منهم دعایی کردم و منتظر معجزه..........

حال و هوام:اینقدر تلخی واژه ها گزندست که روحم رو آزار میده ...




طبقه بندی: شب نوشته های دلم،
[ 4 دی 90 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

جورچین هزارتکه میان دلم با دلت را از هر طرف که میچینم جور نمیشود

میدانم تکه بودنت گم شده است

و من به دنبال آن

دیدنت را رویا می بافم

شنیدنت را آرزو میکنم

وبوسیدنت را خواب میبنم

دوستــت دارم بــرگـــرد

آتی

پیامک : پروانه پر ، گنجشک پر ، کلاغ پر…دلم واسه دیدنت همیشه  پر پر پر.

دلم : تنهایی یعنی من و سری که روی شانه های تو نیست.

آتی : بالاخره یه حسی اومد برای نوشتن و آپ کردن.




طبقه بندی: شب نوشته های دلم،
[ 21 آذر 90 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

دوستی مقیم لندن بود، تعریف می کرد که:

 یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .

با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!


[ 25 آبان 90 ] [ 02:16 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

عید غدیر روز اثبات امامت ائمه طاهرین (علیهم السلام) بر شیعیان حضرت مهدی مبارک **************************************************************

در باب عید غدیرآمده است:

روز عید غدیر عید الله الاکبر و عید آل محمّد(ص) است و در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که از آنجناب پرسیده شد آیا مسلمانان را غیر از جمعه و فطر و قربان عیدی هست؟

فرمودند:آری. عیدی هست که حرمتش از همۀ اعیاد بیشتر است.

راوی گفت: کدام عید است؟

حضرت فرمودند: روزی است که پیامبر(ص) امیر المومنین علی(ع) را به جانشینی خود نصب فرمود و اعلام کرد: هر که من مولا و آقای اویم، پس علی مولا و آقا و پیشوای اوست و آن روز هیجدهم ذی الحجه است.

راوی گفت: در آن روز چه کار باید انجام داد:

فرمود: باید روزه بدارید و عبادت کنید و محمد و آل محمد(ص) را یاد کنید و بر ایشان صلوات فرستید. رسول خدا(ص)، علی(ع) را وصیّت کرد که این روز را عید گرداند و هر پیامبری به جانشین خویش وصیّت می کرد این روز را عید گرداند.

و در حدیثی از امام رضا(ع) خطاب به ابن ابی نصر بزنطی آ مده است که فرمود: ای پسر ابی نصر! هر کجا که باشی بکوش روز عید غدیر نزد قبر مطهّر حضرت امیر المومنین حاضر شوی. به درستی که خداوند می آمرزد در این روز از هر مرد و زن مومن گناه شصت سال ایشان را؛ و از آتش دوزخ آزاد می کند دو برابر آنچه که در شبهای قدر و فطر و ماه رمضان آزاد کرده است و پرداخت یک درهم در این روز به برادران مومن برابر با هزار درهم در اوقات دیگر است؛ و در این روز به برادران مومن خود نیکی و احسان کن و هر مرد و زن مومن را شاد گردان. به خدا سوگند اگر مردم فضیلت این روز را چنان که باید بدانند، هر آینه فرشتگان با ایشان هر روز ده مرتبه مصافحه کنند.

 

برای این روز شریف اعمال زیادی وارد شده که ما به اختصار به بعضی از این اعمال اشاره می کنیم. (جهت تفصیل بیشتر به کتاب شریف مفاتیح الجنان مراجعه شود.)

1- روزه.

2- غسل کردن.

3- زیارت حضرت علی(ع) که یکی از آنها زیارت "امین الله" است.

4- خواندن دعای "ندبه".

5- چون مؤمنی را ملاقات کند، این تهنیت را بگوید: «الحمد الله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایه امیر المومنین و الائمه المعصومین علیهم السلام

 

و برای این امور فضیلت بسیاری ذکر شده است:

پوشیدن لباسهای نیکو - زینت کردن - استعمال بوی خوش - شادی کردن و شاد نمودن شیعیان امیر المومنین - گذشت از تقصیر شیعیان - برآوردن حاجت آنان - صله رحم - اطعام اهل ایمان - شکر و سپاس به خاطر نعمت بزرگ ولایت و... 

 




طبقه بندی: نیایش،
[ 23 آبان 90 ] [ 10:46 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. 
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ 
,شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. 
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. 
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است 
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
 آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. 
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
 
 نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 18 آبان 90 ] [ 12:54 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این

 دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل

 آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی

به بعدش هم فکر نمی‌کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها

جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام

اس‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند.

این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی

می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که

مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان

به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید

 انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و

 مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب

نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی

کنی...........

 









 




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 15 آبان 90 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد.
 
 همه آرزوی تملک آن را داشتند.بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر
 
 معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد
 
 بادیه‌نشین تعویض کند.باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را
 
با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.روزی خود را به شکل یک
 
 گدادرآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید. او
 
 می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن
 
 گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر
 
 رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر
 
 از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم.
 
 دیگر قدرت ندارم.مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی
 
 زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.مرد متوجه شد که
 
 گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد:

صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان
 
 داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا
 
گول زدی.بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این
 
 جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی
 
آن پس داد ...

نوربرت لش لایتنر
 







 




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 11 آبان 90 ] [ 08:10 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .یه آقای خوش تیپی هم اومد

 تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت

 کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی

مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی

کرد گفت: پُ...ونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت میشه ننه بدم؟
 

پیرزن یه فکری کرد گفت بده ننه!قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند

می‌گذاشت برای پیره زن .....اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با

موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟پیرزن نگاهی به جوون

کرد گفت: سَگ؟جوون گفت آره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ

شما چجوری اینا رو می‌خوره؟پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه ..... شیکم گشنه سَنگم

میخوره .....جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش میگن توله سَگِ دوپا ننه .....

( اینا رو برای بچه‌هام میخوام آبگوشت بار بگذارم! )جوون رنگش عوض شد ..... یه تیکه

از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تو مَگه ایناره برای سَگِت نگرفته بودی؟جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غذای سَگ نمیخوریم ننه .....بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و

اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت....

آتـــی : چند روز سعی میکنم یه مطلبی که تو ذهنم بیارمش رو کاغذ و بهد  بنویسم تو وب ولی ذهنم یاری نمی کنه امروز که اینو خوندم اون یه ذره هم از هنم پرید

خیلی دلم
 گرفت برای این همه نداری آدمایی که در همسایگی ما هستن و ما دنبال گرسنگان کشورهای دیگه ایم......




طبقه بندی: یادآوری ،نکات ظریف،
[ 8 آبان 90 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت ارنستو چه گوارا




طبقه بندی: مطالب جالب،
[ 7 آبان 90 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]

 

یک لحظه عاشق... لحظه ای از عشق بیزاری

انگار عادت کرده ای من را بیازاری

دردی ولی برگرد و من را مبتلا تر کن

دردی ولی درمان خود را با خودت داری

چون بختکی بر جان تو افتاده و بی شک

روزی تباهت می کند این خویشتن داری

تا انعکاس هق هق ام را بشنوی غم را

با کوه قسمت می کنم از روی ناچاری

این روزها.... این روزها ... این روزها... تلخی

چون قهوه های بی شکر در عصر قاجاری!

مهتاب یغما




طبقه بندی: شعر معاصر،نثر معاصر،
[ 3 آبان 90 ] [ 09:02 ق.ظ ] [ آتی ] [ پیام شما ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

انسانها هر از گاهی از جایی می افتند
از لبه پرتگاه ! از پا!از نفس! از دماغ فیل! از چاله به چاه ! از عرش به فرش!!
از چشم !
ازچشم!!!.... خدا کنه که ما هیچوقت از چشم خدا نیوفتیم
برای هم همیشه دعا کنیم تا در دید ونظر خداوند متعال باشیم بلکه بلطفش جز نظر کرده ها باشیم!





نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب